|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
کلروفیل دانش آموزان امروز بالا زده بوده حتی در مقاطع راهنمایی. روزتون مبارک
دچار افسردگی قبل از زایمان شدم . سر موضوع هایی که اصلا اهمیت ندارن ناراحت میشم و فکر و خیال و شیون و زاری راه میندازم . البته تو تنهایی هام مثل وقت ظرف شستن و ....
قربون خدا برم با اینهمه عظمتش نتونسته یه هورمون را تو بدن زنها تنظیم کنه . افسردگی قبل و بعد از زایمان ، قبل و بعد از پرید و..... هی میگم پیر شده ،چشمهاش ضعیفه، منو نمیبینه .بگو نه! حکمتی توشه.
امروز تولد دخترو است . چند تا بادکنک خریدم . اما هر کاری کردم نتونستم بادشون کنم . نمیتونم عضلات شکمم را جمع کنم . ![]()
. نیروهای کمکی برای بالا رفتن از چهار پایه و باد کردن بادکنک فردا از راه میرسند.
اول صبح وقتی عکسهای زایمان سزارین را با فضولی تمام سرچ میکنی ، حقته که اینجوری حالت بد بشه.من این چند ماه را چجوری باید با حافظه ام کنار بیام ؟
عصر کنار نرده های ایوان خانه مادر بزرگ چشمش به ماه کمرنگی میافته که در آسمان دیده میشه ودستهای کوچولوش را کنار هم میگیره و رو به آسمان میکنه .آروم زیر لب چیزی میگه .
- خدایا همه پرنده ها و پیشیا و هاپوا با من دوست باشن.
- چند روزه که دخترک توی دلم کلاس بدنسازی میره و مربی ورزشش بد جور به حرکت و بالا و پایین پریدن اعتقاد داره . یه ساعتهایی هم از عصر کلاس رزمی داره و من حدس میزنم وقتی به دنیا بیاد یه سره میره برای جام جهانی .
با دخترو-
توی خیابون داریم راه میریم و یکهو دختر من چشمش به یک آخوندی میافته که داره جلوتر راه میره . میافته دنبالش و داد میزنه
- مامانی ، ببین این آقای الله اکبره هاااااا ، همین الان از تلبزیون اومده هااااااا
حالا مگه ول میکنه طرف را ...... دیدن صحنه های نماز به وقت اذان در تلویزیون میتونه همچین دلبری ای را توجیه کنه.
سر سفره شام:
- دخترو میشه بری نمکدون را بیاری ؟
- نه ، دوست ندارم .
قیاقه من دیدنی بود. من از وقتی یادمه سر سفره همیشه بچه ها این کار را میکنند و تا حالا نشنیدم بگن نه . شاید جمله ام یاید بیشتر امری باشه ! دارم تمرین میکنم . - بچه پاشو برو نمکدون رابیار. ا ی روزگار یه عمر نمکدون خونه ننه بابا را تامین کردم حتی یک بار هم به عقلم نرسید بگم نه .
دوستان سرزمین های شمالی من بدانند و آگاه باشند که من دسترسی به یاهو ندارم و بسی این درویش من را اذیت میکند . نه میتونم عکس بفرستم ، یاهو مسنجر باز کنم ، جدیدا ایمیل هایی هم که میفرستم نمیرسه .فعلا پیغامهای مهم را در بخش نظرات خصوصی بگذارید تا بعد . ( در ضمن نمی میرید اگر زنگ بزنید )فیس بوک را هم که ازش حرفی نزنم بهتره .
تمام داروهای سرماخوردگی در دوره بارداری منع مصرف دارن . حتی نوع گیاهی .
فقط بخور آب . (دستگاه بخور)
پ. ن : امروز برای اولین بار کلم پلو درست کردم . دوستم گفت وقتی داره دم میکشه پنجره هار ا باز کن بوش بره.اما غذای من خیلی خوش بو شده بود . ادویه های خوب و کمی پودر پوست پرتغال ، خلال هویج و.... همش میگفتم خدایا شکرت که غذام خوش مزه شده .اونم با رویی زیاد میگفت قابلی نداشت . توی چشماش نگاه کردم و گفتم : من اینو پختم . گفت : منظورت اینه که بگم تو خدایی!
داشت چپ چپ نگام میکرد و تند تند قاشق را به دهانش میبرد . گفتم : نوش جان .
همگی سرما خوردیم اما نامردیه، اینها دارو میخورن و من نمیتونم . لیموی شیرین و ترش و عسل هم جواب نمیده .
انواع لباسهای حاملگی را دارم برای خودم میدوزم . نه اینکه خیلی تناسب اندام پیدا کردم ، خوشم اومده از این کار . خیلی دلم میخواد بدونم اینهایی که چاقن از کجا و چجوری لباس تهیه میکنند . با چه مشقتی ار بازار تجریش یه شلوار تو خونه خریدم که اندازه ام باشه ولی فکر کنم تا دو سه هفته دیگه بازم تنگ بشه .
- برای دخنرک یه لباس خریدم سایز (۰) آویزونش کردم از دستگیره کمدش و هر بار از جلوش رد میشم میگم : ووووووووووووی
- چقدر همه چیز زود میگذره . باورم نمیشه که ما بیشتر از یک ساله که اسباب کشی کردیم تو این خونه .
- میگم خدا هم خدای قدیمی ها. همچین جذبه داشت، آه !. تو داستانهای قرانی همش میگه فلان قوم کافر شدند خداوند پدر جدشون را اورد جلوی چشمشون . قارون آدم بدی بود خدا اینجورش کردو اونجوری کرد و...... ببخشید! ببخشید ! الان خدا کجاست ؟
پ.ن : برای زهیر - مبارکه همه چیز . چند بار برات پیغام گذاشتم تو صفحه جدیدت اما ارور داد.
با دخترو رفتیم بیرون برای هواخوری ، هر چند دقیقه یک بار گوشه ای مینشست و مداد و دفترش را از کوله اش در میاورد بعد لحظه نگاری میکرد : ما الان تو خیابونیم . یه پیشی زرد اینجاست و.......
عاشق این خط خطی های پر احساسشم ، از ذوق این ابتکار رفته بودم تو رویا ، بزرگ میشه اینجوری میشه و اون جوری .. وقتی خوابه هزار بار تو اتاقش سرک میکشم .نگاهش میکنم ،بوش میکنم . دلم براش تنگ میشه . یه شاهکار هنری پویا است که من غرق تماشای اونم برای همیشه .
همراه آدم رفتیم سونوگرافی ، دخترک کوچکمون را دیدیم که با دست و پایی جمع در فضایی کوچک زندگی میکنه .و از شدت خوشحالی هر دو چشمهامون نمناک بود. از این به بعد دخترک در این بلاگ سهمی در نوشته های حوا خواهد داشت.
یه مشکلی که دارم اینه که موقع صدا کردن دخترو گاهی وقتها میگم : مامانی .....
بچه ام دچار توهم شده و فکر میکنه مادرمه . من را بیشتر با عنوان " دخترم " صدا میکنه و مدل مامانها مواظبمه . هر چه سعی میکنم این کلمه را بکار نبرم نمیشه . و اون هم کوتاه نمیاد . کار به جایی رسیده که شبها برام قصه میگه .
پ.ن: فردا باید برم سونوگرافی . یه جوریم . باهاش کلی حرف زدم که فردا میام به خونه ات سر میزنم ، ببینم جات راحته یا نه ؟ مثل مادر و خواهرت شلخته ای یا خونت تر و تمیزه ؟ کوچولوی من ببخش که بی اجاره به دنیای کوچیکت وارد میشیم . از حالا دلم برات تنگ میشه.
دخترو به بخار چای صبحگاهی نگاه میکنه ،
-دخترو : مامانی بخار چایی شبیه موهای تو میمونه .
و من امروز را در ابرها خواهم بود .
دخترو اومده شب به خیر میگه و شکمم را بوس میکنه. به نینی هم شب به خیر میگه. بعد با انگشتش رو دلم فشار میده و میگه بگذار چراغ خواب نینی را هم روشن کنم.
کفشهای منو از تو کمد بر میداره و پاش میکنه بعد برای اینکه من چیزی نگم زودی میگه : آخه میدونی مامانی تو دیگه گلمبه شدی کفشهات پات نمیره !!!
مثل ندید بدید های بچه وقتی خوابه میشینم نگاهش میکنم . هیجان زیادی دارم که بدونم چند ماه دیگه چجوری میتونم دو تا بچه را یک اندازه دوست داشته باشم . ولی اینو میدونم که لذت زیادی از بودن کنار این فرشته ها خواهم برد. امیدوارم بتونم مامان خوبی برای دو تاشون باشم .
دوست دارم بنویسم . همه چیزهایی رو که بهش فکر میکنم . اما در عمل این طور نیست . خیلی حرفها گفتنی نیست . نمیدونم چه وقت میتونم لذت آزاد نوشتن را تجربه کنم . خیلی چیزها را فقط میشه حس کرد . مثل بوی مرگی که تا خرخره تو خونه ما اومد و رفت و من با تمام وجود سعی میکنم فضای خونه را عوض کنم . تا بهش فکر نکنیم . اما هنوز خودم شوک هستم . نمیتونم راجع بهش بنویسم .
میتونم جنبش های ریز یک موجود کوچک را در اعماق وجودم حس کنم که داره با هر حرکت زندگی را دوباره برام تعریف میکنه و دنیای راز آلود زنانگی را تو رویاهام نشانم میده .
میشه تمام شیرین زیونی های دخترو را ثبت کنم .اما هیچ جمله ای نمیتونه حس شنیدن کلماتش را با صدای زیباش و گرمای تنش و لبخند قشنگش یکجا تعریف کته .
میتونم صدها بار از خدا شکایت کنم و همزمان شکر . حوا روزگار عجیبی را میگذرونه .
من به چیزهایی بیش از اینها فکر میکنم اما نمیتونم بنویسم . به تازگی هیچ اخباری را دنبال نمیکنم . از گوینده های خبر بدم میاد . احساس میکنم روسپی های وقیحی هستند که به چشمانم نگاه میکنند و منو میدرند . من فقط کارتون میبینم .
ملافه ها را میشورم، خشک میکنم ، تا میکنم و پهن میکنم .روی تخت دراز میکشم به سقف نگاه میکنم ، گوسفند ها را میشمرم تا خوابم ببره.
دلم فرشته مهربون میخواد . از همونها که با چوب جادویی تو را به آرزوهات میرسونند . تو این روزها که سرعت ، زمان را به رخت میکشه، دیگه صبر کردن معنی اش عوض میشه . احمقانه به نظر میرسه که برای ساده ترین و دم دستی ترین عناصر زندگی رویا پردازی کنی .
به همین سختی میشه خسته شد و برید و به همین سختی میشه ادامه داد .
کی گفته به همین سادگی؟ من به سختی ادامه میدم اما جا نمی مونم.روزهای سختی است .
اگر خدا بودم اسم اعظم را به همه یاد میدادم . هر شب شنیدن صدای خشمناک حنجره هایی که خداوند بزرگ را بر بامها صدا میکنند لزوم دانستن این اسم را بیشتر میکنه.
من از نبرد با خدا خسته ام .
برام دعا کنید.
کتاب بادبادک باز را خواندم . دوست داشتم از شیر دره پنج شیر بیشتر توش مینوشت. اما کتابی بود با ابعاد خاص خودش . استعمار فکر و روح، کشوری در حال فرسایش، افغانستان ، فرار، مهاجرت،طالبان و مردم .
برای دخترو شبها شازده کوچولو میخونم و دوست داره .با یک تصویر سازی مختصر و مفید براش جذابیت داره. نمیدونم فکر میکنه دوشنبه ها قراره چه اتفاقی بیافته؟ به همه میگه دوشنبه بیا خونمون .
کامپیوترم همچنان در کنار ارواح و در اون دنیا به سر میبره.
میگه یه خورشید بکش .
حالا باباشو بکش . مامانش . بچه اش
بابا این خورشید بی پدر مادره من چجوری بهت بگم .
امشب این لُپ تاپ ادم دچار معجزه شده و ما از خوشحالی دلمون نمیاد بخوابیم.
دخترو تو پارک با یه دختره دوست شده . بهش گفتم اسمت چیه ؟ میگه: مامان بزرگ
فکر کنم دختره دچار خود بزرگ بینی بود .
من که به دخترو یاد میدم بگه : هر چی شما دوست داری . (آخر پاچه خواری)
یکی نیست بگه مگه مجبوری با این وضع بینیویسی . اما اگر پتج تا انسان خوب تو دنیا یاشه یکیش منم. اگر شیش تا باشه من دیگه نیستم . رو من حساب نکنید .
بابا خب پول ندارم . این کامپیوتر قدیمی من که یه زمانی همه چیزش جدید بود حالا دیگه باید با از بین رفتن یک قطعه اش کلش را عوض کنم . منم دیدم چی بهتر از اینکه برای خودم کلی دامن بدوزم . حالا با پررویی دارم تدارک دوخت لباسهای مختلف را میبینم . .
دلم برای خوندن نوشته های خوبتون تنگ شده . اما این کامپیوتر پسر خواهر جان را نمیشه بیشتر از چند دقیقه اشغال کرد .
من نمردم
کامپیوترم مرده
من مثل مرده ها شدم ؟
کامپیوتر را جمع کردم و چرخ خیاطی را راه انداختم . چند تا لباس و دامن خوشگل دوختم .
چند روزی نیستم . مسافرت با دخترو و عمه اش و مادر بزرگش.
کامپیوترم پکید و با این قرضی ها هم نمیشه زندگی کرد .دیگه حتی با ناز و ادا هم روشن نمیشه . این لپ تاپ ادم رو هم دخترو یک بار انداخته زمین . کلا نسل کامپیوتر ار خونه ما داره ور میافته.
اسم این مطلب را هم همینجوری الکی گذاشتم سروناز .
مواظب خودتون باشید و به همه سلام برسونید .
هی میگم دیگه تو یاهو مسنجر برای دوستهام آف نمیگذارم . این کار را میکنم و خبری ازشون نمیشه .
پیغامها نمیرسه و ترجیحا ایمیل یا تلفن بهترین راه حله .
قصه دوری و غربت نشینی هم واسه خودش داستانیه . ای بخشکی خشکی قاره آسیا که همه درد ها درد بود وقتی درد تو سرد بود و جایی نبود و پناهی جز کنار اون اسکیموها که رنگ خرس و روباه و گوزن و خرگوش و خونه و لباس و دریا و خشکی و همه چیزشون سفید ه. گفتن ما دوست شما ئیم و ما با دهانی باز و ذهنی خسته خودمون را مثل پنگوئنها میندازیم رو یخ های خشک اونها و میگیم: آخیش !
* پ.ن : تخیلات ذهن من گاهی دست و پا گیر میشه ولی خب من تو ذهنم به همه چیز فکر میکنم حتی این چیزایی که این پایین نوشتم :
وقتی دوستم بچه اش را میبره پارک میتونه رو سرسره یخها بچه اش را بگذاره و سر بده . یا اون یکی وقتی برای تعطیلات آخر هفته میره بیرون زیر پاش استخوان دایناسور پیدا میکنه . اسکیمو ها همچنان با سورتمه و سگ از وسط خیابونها و اتوبانها عبور میکنند . وقتی دارن ساندویچ همبرگرشون را گاز میزنن و هات داگها را رو اجاق گذاشتن برای کبابی شدن . خرسهای سفید که عاشق هات داگن سر میرسن و چون اهلی شدن خودشون را مثل گربه لوس میکنن و میمالن به پای دوستم .
اینجا من هم به طبع برای اینکه کم نیارم و تو عکسهایی که براشون میفرستم آثاری از حیاط وحش را بخوام نشون بدم میرم یه ببر از مازندران میخرم و میارم تو خونه کلی باهاش عکس میگیرم . بعد بهش یاد میدم که مثل من و دخترو بیاد کنار پنجره و آدمها و ماشینهایی را که رد میشن نگاه کنه تا حوصله اش سر نره . براش کوفته درست میکنم .بهش یاد میدم بگه : آی لاو یو .